غزل شمارهٔ ۳۵۲
دوشنبه 2 فروردین 1395 1:04 PMگل اندامی که گلگون میدواند
بدان نازک تنی چون میدواند
بگاه جلوه از چابک سواری
فرس بر شاه گردون میدواند
مگر خونم بخواهد ریخت امشب
که برعزم شبیخون میدواند
چو گلگون سرشکم مردم چشم
ز راه دیده بیرون میدواند
چنانش گرم رو بینم که چون آب
دمادم تا بجیحون میدواند
برو در خواهد آمد خون چشمم
بدین گرمی که گلگون میدواند
سپهرم در پی خورشید رویان
بگرد ربع مسکون میدواند
چنین کز چشم خواجو میرود اشک
عجب نبود گرش خون میدواند