غزل شمارهٔ ۳۲۶
دوشنبه 2 فروردین 1395 1:00 PMگر دلم روز وداع از پی محمل میشد
تو مپندار که آن دلبرم از دل میشد
هیچ منزل نشود قافله از آب جدا
زانکه پیش از همه سیلاب بمنزل میشد
گفتم از محمل آن جان جهان برگردم
پایم از خون دل سوخته در گل میشد
راستی هر که در آن سرو خرامان میدید
همچو من فتنه بر آن شکل و شمائل میشد
ساربان خیمه برون میزد و اینم عجبست
که قیامت نشد آنروز که محمل میشد
قاتلم میشد و چون خون ز جراحت میرفت
جان من نعره زنان از پی قاتل میشد
همچو بید از غم هجران دل من میلرزید
کان سهی سرو خرامان متمایل میشد
پند عاقل نکند سود که در بند فراق
دل دیوانه ندیدیم که عاقل میشد
بگذر از خویش که بی قطع مسالک خواجو
هیچ سالک نشنیدیم که واصل میشد