غزل شمارهٔ ۳۰۴
دوشنبه 2 فروردین 1395 12:58 PMبهار دهر بباد خزان نمیارزد
چراغ عمر بباد وزان نمیارزد
برو چو سرو خرامان شو از روان آزاد
که این حدیقه به آب روان نمیارزد
شقایق چمن بوستانسرای امل
بخار و خاشهٔ این خاکدان نمیارزد
خلاص ده ز تن تیره روح قدسی را
که آن همای بدین استخوان نمیارزد
قرار گیر زمانی که ملک روی زمین
به بیقراری دور زمان نمیارزد
سریر ملکت ده روزه پیش اهل نظر
بپاس یکشبهٔ پاسبان نمیارزد
فروغ مشعلهٔ بارگاه سلطانان
بتیرگی شبان شبان نمیارزد
ز ثور و سنبله اعراض کن که خرمن ماه
بکاه برگ ره کهکشان نمیارزد
بدین طبقچهٔ سیم این دو قرص عالمتاب
بنزد عقل به یکتای نان نمیارزد
هر آن متاع که از بحر و کان شود حاصل
بفکر کردن سود و زیان نمیارزد
زبان ببند که دل برگشایدت خواجو
که ملک نطق بتیغ زبان نمیارزد