غزل شمارهٔ ۳۰۳
دوشنبه 2 فروردین 1395 12:58 PMحدیث آرزومندی جوابی هم نمیارزد
خمار آلودهئی آخر شرابی هم نمیارزد
خرابی همچو من کو مست در ویرانها گردد
اگر گنجی نمیارزد خرابی هم نمیارزد
سزد چون دعد اگر هر دم برآرم بی رباب افغان
که این مجلس که من دارم ربابی هم نمیارزد
گدائی کو کند دائم دعای دولت سلطان
گر انعامی نمیشاید ثوابی هم نمیارزد
بدین توسن کجا یارم که با او همعنان باشم
که این مرکب که من دارم رکابی هم نمیارزد
بگوی این پیک مشتاقان بدانحضرت که مهجوری
سلامی گر نمیشاید جوابی هم نمیارزد ؟
چه باشد گر غریبی را بمکتوبی کنی خرم
بغربت ماندهئی آخر خطائی هم نمیارزد
بیا بر چشم من بنشین اگر سرچشمهئی خواهی
سر آبی چنین آخر سرابی هم نمیارزد
تو در خواب خوش نوشین و من در حسرت خوابی
دریغ این چشم بیدارم که خوابی هم نمیارزد
بدین مخمور دردی نوش از آن می شربتی در ده
دل محرور بیماری لعابی هم نمیارزد
تو آب زندگی داری و خواجو تشنه جان داده
دریغا جان مستسقی به آبی هم نمیارزد