غزل شمارهٔ ۲۵۳
دوشنبه 2 فروردین 1395 12:53 PMمه چنین دلستان نمیافتد
سرو از اینسان روان نمیافتد
زان دهان نکتهئی نمیشنوم
که یقین درگمان نمیافتد
هیچ از او در میان نمیآید
که کمر در میان نمیافتد
عجب از پادشه که سایهٔ او
بر سر پاسبان نمیافتد
نام دل در نشان نمیآید
تیر از او برنشان نمیافتد
عشق سریست کافرینش را
چشم فکرت برآن نمیافتد
کشتی ما چنان شکست کز او
تختهئی بر کران نمیافتد
نرود یک نفس که از دل من
دود در آسمان نمیافتد
چشم من تا نمیفتد پر اشک
دیده پر ناردان نمیافتد
مرغ دل تا هوا گرفت و رمید
باز با آشیان نمیافتد
خامه چون شرح میدهد غم دل
کاتشش در زبان نمیافتد
گشت خواجو مریض و چشم طبیب
هیچ برناتوان نمیافتد