غزل شمارهٔ ۲۱۱
دوشنبه 2 فروردین 1395 12:47 PMهیچ دل نیست که میلش بدلارائی نیست
ضایع آن دیده که برطلعت زیبائی نیست
اگر از دوست تمنای تو چیز دگرست
اهل دل را به جز از دوست تمنائی نیست
ای تماشاگه جان عارض شهرآرایت
بجز از روی تو در شهر تماشائی نیست
ظاهر آنست که برصفحهٔ منشور جمال
مثل ابروی دلارای تو طغرائی نیست
در هوای گل رخسار تو شب تا سحرم
بجز از بلبل شوریده هم آوائی نیست
هر سری لایق سودای تو نبود لیکن
از تو در هیچ سری نیست که سودائی نیست
جای آن هست که بنوازی و دستم گیری
که به جز سایهٔ لطف تو مرا جائی نیست
نه که چون لعل شکر بار تو نبود شکری
که به هنگام سخن چون تو شکر خائی نیست
خواجو از عشق تو تا منصب لالائی یافت
همچو الفاظ خوشش لؤلؤ لالائی نیست