غزل شمارهٔ ۱۷۹
دوشنبه 2 فروردین 1395 12:45 PMای فدای قامتت هر سرو بستانی که هست
در حیا از چشم من هر ابر نیسانی که هست
باز داده خط بخون وز شرمساری گشته آب
جام یاقوت ترا هر راح ریحانی که هست
نرگس سرمست مخمور تو بیمارست از آن
سر در افکندست زلفت از پریشانی که هست
خاتم لعل ترا چون شد مسخر ملک جم
صید زلفت گشت هر دیو سلیمانی که هست
راستی را بندهٔ شمشاد بالای توام
ورنه من آزادم از هر سرو بستانی که هست
لشکر عشق توام تا خیمه زد در ملک دل
کس درو منزل نمیسازد ز ویرانی که هست
چون شود یاقوت لؤلؤ پرورت گوهرفشان
آب گردد از حیا هر گوهر کانی که هست
هندوی آتش پرست کافر زلفت مقیم
خون خلقی میخورد از نا مسلمانی که هست
در دلت مهر از چه رو جویم چو میدانم که چیست
بنده را بیدل چرا گوئی چو میدانی که هست
ناشنیده از کمال حسن لیلی شمهئی
عیب مجنون میکند دانا ز نادانی که هست
چشم خواجو چون شود دور از رخت گوهرفشان
اوفتد خون در دل هر لعل رمانی که هست
روح را در حالت آرد چون شود دستانسرای
بلبل بستان طبعش از خوش الحانی که هست