غزل شمارهٔ ۱۷۱
دوشنبه 2 فروردین 1395 12:43 PMسحاب سیل فشان چشم رودبار منست
سموم صاعقه سوز آه پرشرار منست
غم ار چه خون دلم میخورد مضایقه نیست
که اوست در همه حالی که غمگسار منست
هلال اگر چه به ابروی یار میماند
ولی نمونهئی از این تن نزار منست
چو اختیار من از کاینات صحبت تست
گمان مبر که جدائی باختیار منست
خیال لعل تو هر جا که میکنم منزل
مقیم حجرهٔ چشم گهر نگار منست
کنار چون کنم از آب دیده گوهر شب
برزوی تو تا روز در کنار منست
مرا ز دیده میفکن که آبروی محیط
ز فیض مردمک چشم در نثار منست
فرونشان بنم جام گرد هستی من
اگر غبار حریفان ز رهگذر منست
طمع مدار که خواجو ز یار برگردد
که از حیات ملول آمدن نه کار منست