غزل شمارهٔ ۱۷۰
دوشنبه 2 فروردین 1395 12:43 PMبوقت صبح می روشن آفتاب منست
بتیره شب در میخانه جای خواب منست
اگر شراب نباشد چه غم که وقت صبوح
دو چشم اشک فشان ساغر شراب منست
وگر کباب نیابم تفاوتی نکند
بحکم آنکه دل خونچکان کباب منست
براه بادیهای ساربان چه جوئی آب
که منزلت همه در دیدهٔ پر آب منست
مرا مگوی که برگرد وترک ترکان گیر
که گر چه راه خطا میروم صواب منست
چگونه در تو رسم تا ز خود برون نروم
چرا که هستی من در میان حجاب منست
بیا که بی تو رسم تا زخود برون نروم
چرا که هستی من در میان حجاب منست
بیا که بی تو ملولم ز زندگانی خویش
که در فراق رخت زندگی عذاب منست
تو گنج لطفی و دانم کزین بتنگ آئی
که روز و شب وطنت در دل خراب منست
خروش و نالهٔ خواجو و بانگ بلبل مست
نوای باربد و نغمه رباب منست