غزل شمارهٔ ۱۶۰
دوشنبه 2 فروردین 1395 12:43 PMسحرگه ماه عقرب زلف من مست
درآمد همچو شمعی شمع در دست
دو پیکر عقربش را زهره در برج
کمانکش جادوش را تیر در شست
شبش مه منزل و ماهش قصب پوش
سهی سروش بلند و سنبلش پست
بلالش خازن فردوس جاوید
هلالش حاجب خورشید پیوست
نقاب عنبری از چهره بگشود
طناب چنبری بر مشتری بست
به فندق ضیمرانرا تاب در داد
بعشوه گوشهٔ بادام بشکست
سرشک از آرزوی خاکبوسش
روان از منظر چشمم برون جست
بلابه گفتمش بنشین که خواجو
زمانی از تو خالی نیست تا هست
فغان از جمع چون بنشست برخاست
چراغ صبح چون برخاست بنشست