غزل شمارهٔ ۱۴۹
دوشنبه 2 فروردین 1395 12:41 PMای بر عذار مهوشت آن زلف پرشکست
چون زنگئی گرفته بشب مشعلی بدست
وی طاق آسمانی محراب ابرویت
پیوسته گشته خوابگه جادوان مست
همچون بلال برلب کوثر نشسته است
خال لب تو گر چه سیاهیست بت پرست
بنشستی و فغان ز دل ریش من بخاست
قامت بلند و دستهٔ ریحان تازه پست
مشنو که از تو هست گزیرم چرا که نیست
یا نیست از تو محنت و رنجم چرا که هست
سروی براستی چو تو از بوستان نخاست
برخاستی و نیش غمم در جگر نشست
صد دل شکار آهوی صیاد شیرگیر
صد جان اسیر عنبر عنبرفشان مست
مخمور سر ز خاک برآرد بروز حشر
مستی که گشت بیخبر از بادهٔ الست
نگشاد چشم دولت خواجو بهیچ روی
تا دل برآن کمند گره در گره نبست