غزل شمارهٔ ۱۰۱
دوشنبه 2 فروردین 1395 12:39 PMما هم از شب سایبان برآفتاب انداختست
سروم از ریحان تر برگل نقاب انداختست
برکنار لالهزار عارضش باد صبا
سنبل سیراب را در پیچ وتاب انداختست
حلقههای جعد چین بر چین مهفرسای را
یک بیک در حلق جانم چون طناب انداختست
تا کند مرغ دلم را چون کبوتر پای بند
برکنار دانه دام از مشک ناب انداختست
آندو هندوی سیه کار کمند انداز را
همچو دزدان بسته و برآفتاب انداختست
منکه چون زلفش شدم سرحلقهٔ شوریدگان
حلقه وارم بردر آیا از چه باب انداختست
مردم چشم ار ز چشم من بیفتد دور نیست
چون بخونریزی سپر بر روی آب انداختست
ساقی مستان که هوش می پرستان میبرد
گوئیا بیهوش دارو در شراب انداختست
در رهش خواجو به آب دیده و خون جگر
دل چو دریا کرده و خر در خلاب انداختست