غزل شمارهٔ ۱۰۶
دوشنبه 2 فروردین 1395 12:38 PMایکه زلف سیهت برگل روی آشفتست
زآتش روی تو آب گل سوری رفتست
در دهانت سخنست ار چه بشیرین سخنی
لب شکر شکنت عذر دهانت گفتست
همچو خورشید رخ اندر پس دیوار مپوش
زانکه کس چشمهٔ خورشید به گل ننهفتست
دل گم گشته که بر خاک درت میجستم
گوئیا زلف تو دارد که بسی آشفتست
چون توانم که ز کویت بملامت بروم
کاب چشم آمده و دامن من بگرفتست
از سر زلف درازت نکنم کوته دست
که بهر تار سر زلف تو ماری خفتست
احتیاجت به چمن نیست که بر سرو قدت
گل دمیدست و همه ساله بهار اشکفتست
بسکه خواجو همه شب خاک سر کوی ترا
بدو چشم آب فشاندست و بمژگان رفتست
گر کسی گفت که شعرش گهر ناسفتست
چه زند گوهر ناسفته که گوهر سفتست