غزل شمارهٔ ۸۷
دوشنبه 2 فروردین 1395 12:37 PMگر از جور جانان ننالی رواست
که دردی که از دوست باشد دواست
چه بویست کارام دل میبرد
مگر بوی زلف دلارام ماست
عجب دارم از جعد مشکین او
که با اوست دایم پریشان چراست
نه تنها بدامش نهم پای بند
بهر تار مویش دلی مبتلاست
تو گوئی که صد فتنه بیدار شد
چو جادویش از خواب مستی بخاست
بتابیش ازین قصد آزار من
مکن زانک هر نیک و بد را جزاست
گدائی چو خواجو چه قدرش بود
که درخیل خوبان سلیمان گداست