غزل شمارهٔ ۶۶
دوشنبه 2 فروردین 1395 12:35 PMیاد باد آن روز کز لب بوی جان میآمدت
خط بسوی خاور از هندوستان میآمدت
هر زمان از قلب عقرب کوکبی میتافتت
هر نفس سنبل نقاب ارغوان میآمدت
چون خدنگ چشم جادو مینهادی در کمان
ناوک مژگان یکایک برنشان میآمدت
چون ز باغ عارضت هر دم بهاری میشکفت
هر زمان مرغی بطرف گلستان میآمدت
در چمن هر دم که چون عرعر خرامان میشدی
خنده بر بالای سرو بوستان میآمدت
چون جهان را برخ آرام جان میآمدی
از جهان جان ندا جان و جهان میآمدت
در تکلم لعل شیرینت چو میشد در فشان
چشمههای آب حیوان از دهان میآمدت
چون میان بوستان از دوستان رفتی سخن
گاه گاهی نام خواجو بر زبان میآمدت