آن نه روی است آنکه آشوب جهان است آنچنان

و آن نه زلف است آنکه دست آویز جان است آنچنان

زلف او زنجیر گردون است و بیدادی کند

گرچه او از بهر انصاف جهان است آنچنان

راست خواهی با من از هستی نشانی مانده نیست

در غم آن لب که هست و بی‌نشان است آنچنان

گرنه رازم آفتاب است از چه پیدا شد چنین

ورنه وصلش کیمیا شد چون نهان است آنچنان

جان بر او پاشم که تا جان با من است او بی‌من است

و این چنین بهتر زیم کالحق زیان است آنچنان

گفتمش در صدر وصلم جای کن، گفت ای سلیم

جسته‌ام جائی سزایت آستان است آنچنان

بر در من بگذرد بیند مرا در خاک و خون

با رقیب از طنز گوید کاین فلان است آنچنان

او کند دعوی که خون و مال خاقانی مراست

من کنم اقرار و گویم کانچنان است آنچنان

عشق او را مرد صاحب درد باید شک مکن

کاندر این آخر زمان صدر زمان است آنچنان

حجة الحق عالم مطلق وحید الدین که هست