شمارهٔ ۱۳۶ - در رثاء خانوادهٔ خود
دوشنبه 2 فروردین 1395 10:14 AMبیباغ رخت جهان مبینام
بیداغ غمت روان مبینام
بیوصل تو کاصل شادمانی است
تن را دل شادمان مبینام
بیلطف تو کآب زندگانی است
از آتش غم امان مبینام
دل زنده شدی به بوی بویت
کان بوی ز دل نهان مبینام
بیبوی تو کاشنای جان است
رنگی ز حیات جان مبینام
تا جان گرو دمی است با جان
جز داو غمت روان مبینام
بر دیدهٔخویش چون کبوتر
جز نام تو جاودان مبینام
بیسرو قد تو جعد شمشاد
بر جبهت بوستان مبینام
یک دانهٔ آفتاب بیتو
بر گردن آسمان مبینام
از دانهٔ دل ز کشت شادی
یک خوشه به سالیان مبینام
در آینهٔ دل از خیالت
جز صورت جان عیان مبینام
در آینهٔ خیالت از خود
جز موی خیال سان مبینام
تا وصل تو زان جهان نیاید
دل را سر این جهان مبینام
جز اشک وداعی من و تو
طوفان جهان ستان مبینام
چون حقهٔ سینه برگشایم
جز نام تو در میان مبینام
گر عمر کران کنم به سودات
سودای تو را کران مبینام
گفتی دگری کنی، مفرمای
کاین در ورق گمان مبینام
بیتو من و عیش حاشلله
کز خواب خیال آن مبینام
خاقانی را ز دل چه پرسی
کانست که کس چنان مبینام
حالی که به دشمنان نخواهم
حسب دل دوستان مبینام
غمخوار تو را به خاک تبریز
جز خاک تو غم نشان مبینام