غزل شمارهٔ ۲۹۸
یک شنبه 1 فروردین 1395 5:29 PMچه کردهام بجای تو که نیستم سزای تو
نه از هوای دلبران بری شدم برای تو
مده به خود رضای آن که بد کنی بجای آن
که با تو داشت رای آن که نگذرد ز رای تو
دل من از جفای خود ممال زیر پای خود
که بدکنی بجای خود که اندر اوست جای تو
مکن خراب سینهام، که من نه مرد کینهام
ز مهر تو بری نهام، به جان کشم جفای تو
مرا دلی است پر زخون ببند زلف تو درون
پناه میبرم کنون به لعل جانفزای تو
مرا ز دل خبر رسد، ز راحتم اثر رسد
سحرگهی که در رسد نسیم دلگشای تو
رخ و سرشک من نگر که کردهای چو سیم و زر
تبارک الله ای پسر قوی است کیمیای تو
نه افضلم تو خواندهای، به بزم خود نشاندهای
کنون ز پیش راندهای، تو دانی و خدای تو