غزل شمارهٔ ۲۶۲۹
جمعه 28 اسفند 1394 9:28 PMای تماشایت چمنپرور به چشم آینه
بی توخس میپرورد جوهربه چشم آینه
تا جدا افتاده است از دولت دیدار تو
میزند مشاطه خاکستر به چشم آینه
شوق مشتاقان چرا در دیده مژگان نشکند
میکشد یاد خطت مسطربه چشم آینه
تا شود روشن سواد نسخهٔ حیرانیام
صورت خود را یکی بنگر به چشم آینه
گریه پررسواستکو بند نقاب حیرتی
تا کنم سودای چشم تر به چشم آینه
ازگرانجانی ندارم ره به خلوتگاه دل
میشود تمثال من پیکر به چشم آینه
چون نگه بیمطلب افتد زشتی و خوبی یکیست
سنگ هم کم نیست از گوهر به چشم آینه
مست حیرت از خمار وهم امکان فارغست
انتظار کس مکن باور به چشم آینه
دعوی باربکبینی تا توانی برد پیش
فرق کرد تمثالم از جوهر به چشم آینه
جوهر عبرت مخواه ازکس که ابنای زمان
دیدهاند احوال یکدیگر به چشم آینه
از صفای دل تو هم بیدل سراغ راز گیر
حسن معنی دید اسکندر به چشم آینه