غزل شمارهٔ ۲۵۴۳
جمعه 28 اسفند 1394 9:20 PMچونگهر هر چند بر دریا تند غوغای من
در نم یک چشم سر غرقست سرتا پای من
ناتوانی همچو من در عالم تسلیم نیست
بیشتر از سایه میبوسد زمین اعضای من
مسند آتش همان تسلیم خاکستر خوشست
جز غبار خوبش ننشیندکسی بر جای من
اینقدر چون شمع محو انتظار کیستم
بر سر مژگان وطن کردهست دیدنهای من
منع در سعی طلب ترغیب سالک میشود
«لنترانی» داشت درس همت موسای من
زندگی پر بیخبر بود از اشارات فنا
قامت خمگشتهگردید ابروی ایمای من
لفظ ممکن نیست برمعنی نچیند دقتی
باده بر دل سنگ بست از الفت مینای من
نالهٔ محو خیالت قابل تحریر نیست
هر قدر ننوشتهام بیپرده است انشای من
در جنون عریانیام تشریف امنی دیگر است
یا رب این خلعت نگردد تنگبر بالای من
از غبار شیشهٔ ساعت قدح پر میکنم
خشکی این بزم نم نگذاشت در صهبای من
سایهام بیدل ز نیرنگ غم و عیشم مپرس
نیست ممتاز آنقدر روز من از شبهای من