غزل شمارهٔ ۲۲۹۴
جمعه 28 اسفند 1394 8:56 PMز نور عالم امکان گر انتخاب گزینم
چرا ترا نگزینمکه آفتابگزینم
چراغ عشرت این بزم بی تو نور ندارد
مگر در آتشی افتم که ماهتاب گزینم
به چشمه گر بردم احتیاج تشنه لبیها
جبین به عرق دهم تا ز آب تری گزینم
ز حرص چند کشم انتظار مخمل و دیبا
روم به سایهٔ دیوار فقر و خواب گزینم
به محفلی که نم منتی است در می جامش
سپند نالم اگر اشکی از کباب گزینم
طپانچه نقد نشاط است و گوشمالی مالش
چه آرزو کنم از دف، چه از رباب گزینم
گذشته است ز هم کاروان محمل فرصت
درنگ کو که من بیخبر شتاب گزینم
به هر دریکه نشاند ز خود تهی شدن من
چو حلقه چشم کنم باز و فتح باب گزینم
به مکتبیکه بود درسش از حدیث تعلق
همین گسستن شیرازه از کتاب گزینم
نیام ستمکش اوهام تا به زهد ریایی
خمار خلد ز ترک شراب ناب گزینم
به قصر خلد رسانم طناب خیمهٔ عصیان
چو ریش زاهد اگر یک دو گز ثواب گزینم
فلک اگر دهدم اختیار عزت و خواری
بهگنج پا زنم و یک دل خرابگزینم
مدم بهگوش خیالم فسون آتش الفت
که شکل موی ضعیفم مباد تابگزینم
دماغ دردسر موج این محیط که دارد
قدح نگونکنم و مشرب حبابگزینم
بجوشم و به در ایم ازبن هوسکده بیدل
به جوش خم چقدر خامی شراب گزینم