غزل شمارهٔ ۱۹۹۷
جمعه 28 اسفند 1394 8:22 PMمردهام اما همان خجلت طراز هستیام
با عرق چون شمع میجوشد گداز هستیام
رنگ این پرواز حیرانم کجا خواهد شکست
چون نفس عمریست گرد ترکتاز هستیام
کاش چشمم وانمیگردید از خواب عدم
منفعل شد نیستی از امتیاز هستیام
حاصل چندین امل چشمی بهم آوردن است
بگذر از افسانهٔ دور و دراز هستیام
بر هوا چند افکنم سجادهٔ ناز غبار
سجدهای میخواهد ارکان نماز هستیام
نقش من چون اشک شوخی کرد و از خجلت گداخت
کاش هم در پرده خون میگشت راز هستیام
چون حبابم یک نفس پرواز و آن هم در قفس
ای ز من غافل چه میپرسی ز ساز هستیام
صبح پیری میدمد ای شمع ما و من خموش
جز نفس مشکل که گیرد شاهباز هستیام
چشمکم را چون شرر دنبالهٔ تکرار نیست
پر تغافل پیشه است ابروی ناز هستیام
سرنگونیهای خجلت تحفهٔ فحاصلیست
کیست غیر از یأس بیند بر نیاز هستیام
بیدل از منصوبهٔ عنقاییام غافل مباش
نقد اظهاری ندارم پاکباز هستیام