غزل شمارهٔ ۱۹۰۰
جمعه 28 اسفند 1394 7:22 PMغیر خاموشی نداردگفتگوی ما نمک
تا به کی بر زخم خود پاشد لب گویا نمک
سیر باغ حسن خواهی از حیا غافل مباش
در دل آب است آنجا سخت ناپیدا نمک
جادهها چون زخم بیچاک گریبان نیستند
گرد مجنون تاکجاها ریخت در صحرا نمک
زینگلستان هرچه میبینی به رنگی میتپد
شبنم گل نیست الا بر جراحتها نمک
گرد موهومی به خاک نیستی آسوده بود
یاد دامان که شد یارب به زخم ما نمک
محو تسلیم وفایم از فضولیها مپرس
داغ ما را نیست فرق از پنبه کردن با نمک
درطلوع مهر بی عرض تبسم نیست صبح
هر که گردد خاک راهت میکند پیدا نمک
چاره خون عافیتها میخورد هشیار باش
نسبت مرهم قوی افتاده اینجا با نمک
بیتغافل ایمن از آفات نتوان زبستن
دیدهٔ باز است زخم و صورت دنیا نمک
طبع دانا میخورد خون از نشاط غافلان
خندهٔ موج است بیدل بر دل دریا نمک