غزل شمارهٔ ۱۶۹۷
جمعه 28 اسفند 1394 6:58 PMغبار فرصت از این خاکدان وهم مگیر
که پیرگشت سحرتا دهنگشود به شیر
امل به صبح قیامت رساند گرد نفس
گذشت فرصت تقدیمت آن سوی تاخیر
همینکشاکش اوهام تا ابد باقیست
فنا بجاست توخواهی بزی و خواه بمیر
در این چمن نفسی میکشیم و میگذربم
گمان مبر بهکمانخانه آرمیدن تیر
نفس درازی اظهار جرأت آهنگ است
به سرمه تا نرسد ناله، عذر ما بپذیر
هنوز دامن صحرا ز گردباد پُر است
غبار عالم دیوانه نیست بیزنجیر
در این ستمکده سود و زیان من این است
که از شکستن دل ناله میکنم تعمیر
سیاهبختیام آرایشی نمیخواهد
ز خاک پیرهن سایه را بس است عبیر
صفای دل به نفس عمرهاست میبازم
چو صبح آینه در زنگ میکنم شبگیر
به ناتوانی من یاس میخورد سوگند
که نالهای نکشیدم چو خامهٔ تصویر
ز ساز عجز به هرجا نفس زدم بیدل
به قدر جوهر آیینه شد بلند صفیر