غزل شمارهٔ ۱۴۱۵
جمعه 28 اسفند 1394 6:31 PMکلاه هرکه فلک بر سماک میفکند
سرش چو آبله آخر به خاک می فکند
به گم شدن چو نگین بینیاز شهرت باش
که ناز نام تو را در مغاک میفکند
چو صبح تا ز گریبان سری برون آری
زمانه رخت تو بر دوش چاک میفکند
به کارگاه تعین که «لاشریک له» است
خلل اگر فکند اشتراک میفکند
ز جوش گریهٔ مستانهای که دارد ابر
چه شیشهها که نه در پای تاک میفکند
ز امتلا مپسندید خواری نعمت
که شاخ میوه ز سیری به خاک میفکند
عرق که جبههٔ تسلیم سرفکندهٔ اوست
گره به رشتهٔ ما شرمناک میفکند
رهت گل است به آهستگی قدم بردار
که جهد لکه به دامان پاک میفکند
ز عاجزی در اقبال امن زن بیدل
که طاقتت به جهان هلاک میفکند