غزل شمارهٔ ۱۳۱۰
جمعه 28 اسفند 1394 6:19 PMپی تحقیق کسانی که گرو تاختهاند
همه چون صبح به خمیازه نفس باختهاند
عاجزیکسبکمال استکه یکسر چو هلال
تیغبازان تعین سپر نداختهاند
حسن خورشید ازل در نظراما چه علاج
سایهها آینه از زنگ نپرداختهاند
علمی کوکه هوس گردن ناز افرازد
بسملی چند به حیرت مژه افراختهاند
راحت و وضع تکلف چه خیال است اینجا
مفت جمعی که به بیساختگی ساختهاند
کم نشد شور طلب ازکف خاکستر ما
وصلجوبان فنا، همقفس فاختهاند
از اسیران وفا جرات پرواز مخواه
پر ما جمله برون قفس انداختهاند
آستینها همه دست است به قدرتگه لاف
خودسران تیغ نیامی به هوا آختهاند
قدردانی چه خیال است در ابنای زمان
بیدل اینها همه از عالم نشناختهاند