غزل شمارهٔ ۹۶۸
جمعه 28 اسفند 1394 5:46 PMهوس در مزرع آمال گو صد خرمن انبارد
شرار کاغذ ما ربزش تخم دگر دارد
غبار گفتگو بنشان مبادا فتنه انگیزی
نفسها رفته رفته شور محشر بار میآرد
جلال عشق آخر سرمه سازد شور امکان را
ز برق غیرت آتش نیستان ناله نگذارد
جهان محکومتقدیر است باید داشت مغرورش
اگر ناخن ز قدرت دم زندگو پشت خود خارد
چهگل خرمنکنیم از ریشههای نقش پیشانی
عرق درمزرع بیحاصل ما خنده میکارد
شکستشیشه برهم میزند هنگامهٔ مستان
کسی از امتحان یارب دل ما را نیازارد
به این ذوق طرب کز حسرت دیدار لبریزیم
نگه خواهد چکیدن گر تری دامانم افشارد
جنون مشرب پروانهای دارمکه از مستی
زند آتش به خویش و صیقل آیینه پندارد
مژه هرجاگشودم سیر نیرنگ دوییکردم
ببندم چشم تا از راه نم آیینه بردارد
نمو از ریشهٔ بیعشرت ما میکشد گردن
وگرنه ابر این وادی سر افکنده میبارد
چو غفلت غافلیم از غفلت احوال خود بیدل
فراموشی، فراموشی به یادکس نمیآرد