غزل شمارهٔ ۱۰۲۶
جمعه 28 اسفند 1394 5:43 PMنهال زندگی بالیدنی وحشتکمین دارد
نفسگر ریشه پیدا میکند ننگ از زمین دارد
عدم سرمایهایم از دستگاه ما چه میپرسی
شرار از نقد هستی یک نگاه واپسین دارد
نمیخواهد کسی خود را غبارآلود بیدردی
اگر ما درد دل داریم زاهد درد دین دارد
فسردن نیست دل را بی تو در کنج گرانجانی
که در هر جزو این سنگ آتش دیگرکمین دارد
تصرف نیست ممکن در دل ما عیش امکان را
که این اقلیم را داغ غمت زیر نگین دارد
تو هر رنگیکه خواهی جلوهکن در تنگنای دل
سراسر خانهٔ آیینهام یکگل زمین دارد
بههر بیدستوپایی شمعاز خودمیبرد خود را
نبیند واپسی هرکس نگاه پیشبین دارد
شکنج چهرهٔ اقبال باشد درخور دولت
به قدر نردبان قصر شهان چین جبین دارد
ندارد چاره از بیدستگاهی طینت موزون
که سرو این چمن صد دست در یک آستین دارد
به احرام محبّت از گداز دل مشو ایمن
هوای وادی مجنون مزاج آتشین دارد
کمال دانش ماگر فراموشیست از عالم
مشو مغرور آگاهی که غفلت هم همین دارد
به رنج یک تپیدن صد جهان عشرت نمیارزد
نمیدانم کدامین آرزو دل را برین دارد
به همّت یک قدم زین عرصه نتوان تاختن بیدل
وگر نه هر که بینی رخش صد دعوی به زین دارد