غزل شمارهٔ ۹۳۵
جمعه 28 اسفند 1394 5:38 PMحسرتی در دل از آن لاله قبا میپیچد
که چودستار چمن بر سر ما میپیچد
نبض هستی چقدرگرم تپش پیماییست
موی آتش زده بر خویش چها میپیچد
تا نفس هست حباب من و جولان هوس
نیست آرام سری را که هوا میپیچد
چه زمین و چه فلک گوشهٔ زندان دل است
ششجهت کلفت این تنگ فضا میپیچد
نالهٔ ما به چه تدبیر تواند برخاست
همچو نی صد گره اینجا به عصا میپیچد
ناتوانی که به جز مرگ ندارد سپری
به چه امید سر از تیغ قضا میپیچد
استخوانبندی اوهام ز بس بیمغز است
آرزوها هـمه بر بال هـما میپیچد
صورخیزست ندامت ز شکست دل ما
که بساط دو جهان را به صدا میپیچد
عبرت مرگ کسان سلسلهٔ خجلت ماست
رشته از هرکه شود باز به مـا میپیچد
قدرت افسانهٔ ابرام نخواهد بیدل
نفس ازبیاثریها به دعا میپیچد