غزل شمارهٔ ۸۳۶
جمعه 28 اسفند 1394 5:26 PMتا عرقناک از چمن آن شوخ بیپرواگذشت
موج خجلت سرو را چون قمری از بالاگذشت
وای بر حال کمند نالههای نارسا
کان تغافل پیشه از معراج استغناگذشت
ما به چندینکاروان حسرتکمین رهبریم
شمع در شبگیر دود دل عجب تنهاگذشت
محو دل شوتا توانی رستن از آفات دهر
موج بیوصلگهر نتواند از دریاگذشت
بستهایاحرام صد عقبا امل اما چه سود
فرصت نگذشتهات پیش ازگذشتنهاگذشت
بینشانی در نشان پر میزند هشیار باش
گر همه عنقا شوی نتوانی از دنیاگذشت
آبله مخموری واماندگیهایم نخواست
زین بیابان لغزشم آخر قدح پیماگذشت
گر برون آیم ز فکر دل اسیر دیدهام
عمر من چون می به بند ساغر و میناگذشت
بر غنا زد احتیاج خست ابنای دهر
تنگدستی در عزیزان ماند لیک از ماگذشت
عافیتها بسکه بود آن سوی پرواز امل
کرد استقبال امروزیکه از فرداگذشت
گرزدنیا بگذری تشویش عقبا حایل است
تا ز خود نگذشتهای میبایدت صد جاگذشت
بیدل از رنگ شکست شیشهای خندیده است
کز غبارش ناله نتواند به سعیپاگذشت