غزل شمارهٔ ۸۳۵
جمعه 28 اسفند 1394 5:25 PMهمت من از نشان جاه چون ناوک گذشت
زین نگین نامم نگاهی بود کز عینک گذشت
طبع دون کاش از نشاط دهر گردد منفعل
نیست بر عصمت حرج گر لولی از تنب گذشت
همتی میباید اسباب تعلق هیچ نیست
بر نمیآید دو عالم با جنون یک گذشت
در مزاج خاک این وادی قیامت کشتهاند
پای ما مجروح و باید ازتل آهک گذشت
هیچکس حیران تدبیر شکست دل مباد
موی چینیهر کجا خطش دمید از حک گذشت
چون شرارکاغذ آخر از نگاه گرم او
بر بنای ما قیامت سیلی از چشمک گذشت
حسرت عشاق و بیداد نگاهش عالمیست
بر یکی هم گر رسید این ناوک از هر یک گذشت
ننگ تحقیق است. تفتیشی که دارد فهم خلق
در تامل هرکه واماند از یقین بیشک گذشت
خیره بینی لازم طبع درشت افتاده است
کم تواند چشم تنگ از طینت ازبک گذشت
کاش زاهد جامگیرد کز تمسخر وارهد
بیتکلف عمر این بیچاره در تیزک گذشت
صحبت واعظ به غیر از دردسر چیزی نداشت
آرمیدن مفت خاموشی کزین مردک گذشت
فضلحق وافیست بیدل از فنا غمگین مباش
عمر باطل بود اگر بسیار و گر اندک گذشت