غزل شمارهٔ ۸۰۵
جمعه 28 اسفند 1394 5:17 PMگرمرفتاری که سر در راه آن یکتا گذاشت
گام اول چون شرر خود را به جای پاگذشت
وارث دیگر ندارد دودمان زندگی
هرکهحسرتبرد اپنجا عبرتیبر ماگذاشت
درتماشای تو چون آبینه از جنس شعور
آنچه با ما بود حیرت بود و چشمی واگذاشت
الوداع ای نغمهٔ فرصت، کز افسون امل
عشرت امروز ما بنیاد بر فردا گذاشت
بینیازیهای یأس از بهر ما سامان نکرد
آنقدر دستی که نتوان دامن دلها گذاشت
بعد ازین دربند گوهر خاک میباید شدن
قطر ما رقص موجی داشت در دریاگذاشت
درگداز خود چو اخگر فیض مرهم دیده ایم
میتوان خاکستر ما را به داغ ما گذاشت
همت ما را دماغ بینشانی هم نبود
خودنمایی اینقدر سر در پی عنقا گذاشت
سجده شکر فنا خاص جبین شمع نیست
هرکه طیکرد این بیابان سر به زیر پا گذاشت
جور طفلان هم بهار راحت دیوانه است
سر به سنگی مینهد گر دامن صحرا گذاشت
گر عروج آهنگی، از زندانگهگردون برآ
می سراپا نشئه شد تا دامن مینا گذاشت
شب ز برق بیخودی چونکاغذ آتشزده
سوختم چندانکه داغت بر تن من جاگذاشت
چو سپند از درد و داغ بیکسیهایم مپرس
دود آهی داشتم رفت و مرا تنها گذاشت
هرکه زد بیدل به سیر وادی حیرت قدم
گام اول حسرت رفتن چو نقش پا گذاشت