غزل شمارهٔ ۶۹۹
جمعه 28 اسفند 1394 5:13 PMهمچو شبنم ادب آیینه زدودن بودهست
به هم آوردن خود چشم گشودن بودهست
به خیالات مبالید که چون پرتو شمع
کاستن توأم اقبال فزودن بودهست
مزرع کاغذ آتش زده سیراب کنید
تخمهاییکه هوس کاشت درودن بودهست
کم و بیش آبله سامان تلاش هوسیم
دسترنج همه کس درخور سودن بودهست
غفلت آیینهٔ تحقیق جهان روشن کرد
آنچه ما زنگ شمردیم زدودن بودهست
سرمه انشایی خط پردهدر معنیهاست
خامشی نغمهٔ اسرار سرودن بودهست
موج این بحر نشد ایمن از اندوه گهر
خم دوش مژه از بار غنون بودهست
با همه جهل رسا در حق دانایی خویش
حرف پوچی که نداریم ستودن بودهست
زین کمالی که خجالتکش صد نقصان است
جز نهفتن چه سزاوار نمودن بودهست
غیر تسلیم درین عرصه کسی پیش نبرد
سر فکندن به زمین گوی ربودن بودهست
تا ابد شهرت عنقا نپذیرد تغییر
ملک جاوید بقا هیچ نبودن بودهست
ساز بزم عدمم لیک نوایی که مراست
نام بیدل ز لب یار شنودن بودهست