غزل شمارهٔ ۶۸۹
جمعه 28 اسفند 1394 5:13 PMچنینکه نیک وبد ما به عجزوابستهست
قضا به دست حنا بسته نقش ما بستهست
به قدرناله مگرزین قفس برون آییم
وگرنه بال به خون خفته است وپا بستهست
چو سنگ چاره ندانم از زمینگیری
زدست عجزکه ما را به پای ما بستهست
بهاربوسه به پای تو داد و خونگردید
نگه تصور رنگینی حنا بستهست
کدام نقش که گردون نبست بیستمش
دلی شکسته اگر صورت صدا بستهست
درین دو هفتهکه در قید جسم مجبوری
گشادهگیر در اختیار یا بستهست
بهکعبه میکشم از دیر محمل اوهام
نفس به دوش من ناتوان چها بستهست
دلم زکلفت جرم نکردهگشت سیاه
غبار آینهام زنگهای نابستهست
به ذوق عافیت، آن به،که هیچ ننمایی
کف غباری وآیینه بر هوا بستهست
حریف نسخهٔ افتادگی نهای، ورنه
هزارآبله مضمون نقش پا بستهست
چو موج هرزه تلاشکنار عافیتیم
شکست دلکمر ما هزار جا بستهست
چو صبح بر دو نفس آنقدر مچین بیدل
که تا نگاهکنی محمل دعا بستهست