غزل شمارهٔ ۴۴۱
جمعه 28 اسفند 1394 5:01 PMنسبت اشراف با دونان خطاست
سر اگرگردید نتوانگفت پاست
آه بیتاثیرما راکم مگیر
هرکجا دودی است آتش در قفاست
بیجفای چرخ دل را قدر نیست
روسفیدیهای تخم از آسیاست
تیرهبختی خال روی عاجزیست
بر زمین گر سایه باشد خوش اداست
پیش ما آزادگان دشت فقر
دامگاه مکر نقش بوریاست
عاجزی هم بال شهرت میکشد
بو شکست ساغر گل را صداست
بهر عبرت سرمهای درکار نیست
یک قلم اجزای عالم توتیاست
بیخودی دل را عمارتگر بس است
خانهٔ آیینه از حیرت بپاست
گر ز خود رستی نه صید است و نه دام
چون شرر از سنگ بر در زد هواست
بیتمیزی از مذلت فارغ است
تا ز حاجت نیستی آگه غناست
پیرگشتی از فنا غافل مباش
صورت قد دو تا ترکیب لاست
های و هوی محفل فغفور چند
موی چینی طاق نسیان صداست
بیدل از آیینه عبرت گیر و بس
تا نفس باقی بود دل بیصفاست