غزل شمارهٔ ۴۰۳
جمعه 28 اسفند 1394 5:00 PMهرکجا گلکرد داغی بر دل دیوانه سوخت
اینچراغبیکسی تا سوختدر ویرانه سوخت
عالم از خاکستر ما موج ساغر می زند
چشم مخمور که ما را اینقدر مستانه سوخت
حسن یک مژگان نگه را رخصت شوخی نداد
شمع این محفل تپشها در پر پروانه سوخت
مژده وصل تو شد غارتگر آسایشم
خوابدرچشممهمانشیرینیافسانه سوخت
وضع دنیا هیچ بر دیوانه تاثیری نکرد
بیشتر این برق عبرت خرمن فرزانه سوخت
داغ دل شد رهنمایکوه و هامون لاله را
سر به صحرا میزند هرکس متاع خانه سوخت
برق ناموس محبت را چو داغ آیینهام
من به خاکستر.نشستمگر دل بیگانه سوخت
مستی چشم تورا نازمکه برق حیرتش
موجمی را چوننگه در دیدهٔ پیمانه سوخت
بسکه خوبان را ز رشک جلوهات داغ است دل
میتوان از آتش سنگ صنم بتخانه سوخت
دور چشم بد زیانکار زمین الفتم
مزرعی دارم که باید چون سپندم دانه سوخت
آرزوها در نفس خون کرد استغنای دل
ناله در زنجیر از تمکین این دیوانه سوخت
بسمل آن طایرم بیدلکه درگلزار شوق
چون شرار ازگرمی پرواز بیتابانه سوخت