غزل شمارهٔ ۳۶۵
جمعه 28 اسفند 1394 4:39 PMپرتو حسن تو هرجا شد نقاب افکن در آب
گشت از هر موج شمع حسرتی روشن درآب
صافدل را شرم تعلیم خموشی میکند
ناید ازموج گهر جز لب به هم بستن درآب
در محیطعمرجان را رهزنی جزجسم نیست
غرقه را پیراهن خود بس بود دشمن در آب
محرمان وصل در خشکی نفس دزدیدهاند
خار ماهی را نباشد سبز گردیدن در آب
صد تپش دربار دارد خجلت وضع غرور
موج نبض بیقرار است از رگ گردن در آب
صحبت رو آشنایان سر به سر آلودگیست
آینه از عکس مردم میکشد دامن درآب
تا توان در شعلهکردن ریشهٔ دود سپند
چون حباب از تخم ما سهل است بالیدن در آب
انفعال خودنمایی از سبکمغزان مخواه
هر خس و خاشاک نتواند فرو رفتن در آب
بوالهوس در مجلس می میشود طاووس مست
رنگهای مختلف میجوشد ز روغن در آب
خصم سرکش را فنا ساز از ملایمطینتی
آتش سوزان ندارد چاره جز مردن در آب
طبع روشن نیست بیوحشت ز اوضاع سپهر
صورت دام است بیدل عکس پرویزن درآب