غزل شمارهٔ ۳۶۷
جمعه 28 اسفند 1394 4:38 PMاز سر مستی نبود امشب خطابم با شراب
بیدماغی شیشه زد بر سنگگفتم تا شراب
بزم امکان را بود غوغای مستی تا بهکی
چند خواهد بود آخرجوش یک مینا شراب
دور وهمی میتوان طیکرد چون اوراقگل
ساغر این بزم رنگ است و شکستنها شراب
مست تا مخمور این میخانه محتاجند و بس
وهم بنگاست اینکهگوییدارد استغنا شراب
عمرها بودیم مخمور سمندر مشربی
نیست از انصاف اگرریزی به خاک ما شراب
بیقراران طلب سر تا قدمکیفیتند
میکند ایجاد از هر عضو خود دریا شراب
ساغر بزم خیالم نرگس مخمورکیست
میروم مستانه از خود خوردهامگویا شراب
صبح ز خمیازه آخر جام شبنم میکشد
حسرت مخمور از خود میکند پیدا شراب
خونشدن سر منزلیم، از جستجوی ما مپرس
تاک میداند چها در پیش دارد تا شراب
بهرمنع میکشیها محتسب درکارنیست
بیدل آخر رعشه میبندد به دست ما شراب