غزل شمارهٔ ۳۵۷
جمعه 28 اسفند 1394 4:38 PMبه خاک راهکهگردید قطرهزن مهتاب
که چونگلاب فشاندم به پیرهن مهتاب
به صد بهار سر وبرگ این تصرف نیست
جهانگرفت به یک برگ یاسمن مهتاب
دگر چه چاره جز آتش زدن بهکسوت هوش
فتاده است به فکرکتان من مهتاب
در آن بساطکه شمع طرب شود خاموش
زپنبهٔ سرمینا برون فکن مهتاب
به این صفا نتوان جلوهٔ صباحت داد
گذشته است ز خوبان سیمتن مهتاب
به هر طرف نگری عیش میخرامد و بس
ز بسکهکرد به فکر سفر وطن مهتاب
ز چاه ظلمت این خاکدان رهایی نیست
مگر ز چیدن دامنکند رسن مهتاب
عبث ز وهم، بساط دوام عیش مچین
کهکرد تا سحر این جامه راکهن مهتاب
بهگلشنیکه حیا شبنم بهارتو بود
گداخت آینه چندانکه شد چمن مهتاب
سراغ عیشی از این انجمن نمییابم
مگر چو شمع دمانم ز سوختن مهتاب
شهید ناز تو در خاک بیتماشا نیست
ز موج خون چمنی دارد ازکفن مهتاب
مباش بیخبر از فیض گریهام بیدل
که شسته است جهان را به اشک من مهتاب