غزل شمارهٔ ۱۳۵
جمعه 28 اسفند 1394 4:35 PMهرچند گرانی بود اسباب جهان را
تحریک زبان نیشتر است این رگ جان را
بیتاب جنون در غم اسباب نباشد
چون نی به خمیدن نکشد نالهکشان را
بیداری من شمع صفت لاف زبانیست
دل زاد ره شوق بود ریگ روان را
آفاق فسون انجمن شور خموشیست
دارم ز خموشی بهکمین خوابگران را
ایمن نتوان بود ز همواری ظالم
حیرت لگن شمع زبان ساز دهان را
بنیاد کجاندیش شود سخت ز تهدید
در راستی افزونی زخم است سنان را
ممسک نشود قابل ایمان خساست
از بند قوی مهره مکن پشتکان را
ما را به غم عشق همان عشق علاج است
تا نشمرد انگشت شهادت لب نان را
خط فیض بهار دگر از حسن تو دارد
مهتاب بود پنبهٔ ناسورکتان را
وقت استکنونکز اثر خون شهیدان
جوش رگگل میکند این شعله دخان را
عشرت هوس رفتن رنگم چه توانکرد
شمشیر تو یاقوتکند سنگ فسان را
باشدکه سراز منزل مقصود برآریم
کردند بهار چمن شمع خزان را
بیدل نفست خون مکن از هرزه درایی
چون جاده درین دشت فکندیم عنان را