غزل شمارهٔ ۳۱۸
جمعه 28 اسفند 1394 4:31 PMباز آب شمشیرت از بهار جوشیها
داد مشت خونم را یادگل فروشیها
ناله تا نفس دزدید من به سرمه خوابیدم
کرد شمع این محفل داغم از خموشیها
یا تغافل از عالم یا ز خود نظر بستن
زین دوپرده بیرون نیست ساز عیبپوشیها
مایهدار هستی را لاف ما و من ننگ است
بیبضاعتان دارند عرض خودفروشیها
زاهدی نمیدانم تقویی نمیخواهم
سینه صافیی دارم نذر درد نوشیها
سازمحفل هستی پرگسستن آهنگاست
از نفسکه میخواهد عافیت سروشیها
محرم فنا بیدل زیر بارکسوت نیست
شعلهجامهای دارد از برهنه دوشیها