غزل شمارهٔ ۲۳۷
جمعه 28 اسفند 1394 4:30 PMداغیم چون سپند مپرس از بیان ما
در سرمه بال میزند امشب فغان ما
عرضکمال ما عرقآلود خجلت است
ابر است اگر بلند شود آسمان ما
ما را چو شمع بابگداز آفریدهاند
یعنی ز مغز نرمتر است استخوان ما
شبنم صفت ز بسکه سبکبار میرویم
بوی گل است ناقهکش کاروان ما
چون شعله سر به عالم بالا نهادهایم
خاشاک وهم نیست حریف عنان ما
شوخی نگاه ما نفروشد چوآینه
عمریست تخته است زحیرت دکان ما
پرواز ناله نیز به جایی نمیرسد
از بس بلند ساختهاند آشیان ما
رنگ شکسته آینهٔ بیخودی بس است
یارب زبان ما نشود ترجمان ما
جز داغ نیست مائدهٔ دستگاه عشق
آتش خوردکسیکه شود میهمان ما
با آنکه ما اسیرکمند حوادثیم
عنقاست بینشان به سراغ نشان ما
کو خامشیکه شانهکش مدعا شود
آشفته استطرهٔ وضع بیان ما
پیداست راز سینهٔ ما بیدل از زبان
یک پارهٔ دل است زبان در دهان ما