غزل شمارهٔ ۳۲۳
جمعه 28 اسفند 1394 4:30 PMبه داغ غربتم واسوخت آخر خودنماییها
برآورد از دلم چون ناله اظهار رساییها
غبارانگیز شهرت نیست وضع خاکسار ما
خروشی داشتم گمکردهام در سرمه ساییها
هوادار مزاج طفلیام اما ازین غافل
که چون گل پوست بر تن میدرد رنگین قباییها
چو رنگم بس که سر تا پا طلسم ساز خاموشی
شکستن هم نبرد از پیکر من بیصداییها
درتن وادی به تدبیر دگر نتوان زدنگامی
مگر نذر ز خود رفتن شود بیدست و پاییها
مباش ای چهٔ افراقگل مغرور معیت
که این پیوستگیها در بغل دارد. جداییها
تو از سررشتهٔ تدبیر زاهم غافلی ورنه
ندارد فسق خلوتخانهای چون پارساییها
کسی یارب مباد افسردة نیرنگ خودداری
شرارم شنگ شد ازکلفت صبژ آزماییها
اثرگمکرده آهنگم محپرس از عندلیب مسن
دربفنگلشن نمس لهیسوزم اژ آتش -نواییها
ز طوف آستانش تا نصیب سجده بردارم
به رنگ سایهام محمل به دوش جبهه ساییها
بهدلگفتم کدامن شیوه دشوارست درعالم
نفس در خون تپید وگفث: پاس.آشناییها
چهکلفتهاکه دل در بیخودی دارد نهان بیدل
بود آیینه را حیرت نقاب بیصفاییها