غزل شمارهٔ ۲۴۴
جمعه 28 اسفند 1394 4:26 PMپا به نومیدی شکست آزادی دلخواه ما
گرد چین دستی نزد بر دامنکوتاه ما
کوشش اشکیم برما تهمت جولان مبند
تا به خاک از لغزش پاکاش باشد راه ما
چون حبابازکارگاهٔأس میجوشیمو بس
جز شکست دل چهخواهد بود مزد آه ما
غفلتکم فرصتی میدان لافکس مباد
در صف آتش علمدار است برگ کاه ما
صبحهستی صررت چاکگریبان فناست
عمرها شد روز ما میجوشد از بیگاه ما
صرف نقصانیم دیگر ازکمال ما مپرس
عشق پرکرده ست آغوش هلال از ماه ما
هرنفسکز جیبدلگلمیکند پیغاماوست
اینرسنعمریست یوسفمیکشد از چاهما
جهل هم نیرنگ آگاهی است اما فهمکو
ماسواگر وارسی اسمی است از الله ما
پرتواقبال رحمت بسکه عام افتادهاست
نیستدرویشی کهباشد کلبهاش بیشاه ما
حلقهٔ پرگارگردون ناکجا خواهی شمرد
زینکچه بسیار دارد خاک بازیگاه ما
دقت بسیار دارد فهم اسرار عدم
چشم از عالم بپوشی تا شوی آگاه ما
میرویمازخویشوهمچونشمعپا مال خودیم
عجز واکرده است بیدل بر سر ما راه ما