غزل شمارهٔ ۱۳۷
جمعه 28 اسفند 1394 4:20 PMالهی پارهای تمکین رم وحشی نگاهان را
به قدر آرزوی ما شکستیکجکلاهان را
بهمحشرگر چنین باشد هجوم حیرت قاتل
چو مژگان بر قفا یابند دست دادخواهان را
چهامکان است خاک ما نظرگاه بتان گردد
فریب سرمهنتوان داداینمژگان سیاهانرا
رعونت مشکل استاز مزرع ما سربرون آرد
که پامالی بود بالیدن این عاجزگیاهان را
گواهی چون خموشی نیست بر معمورهٔ دلها
سواد دلگشایی سرمه بس باشد صفاهان را
زشوخیهای جرمخویش میترسمکهدر محشر
شکست دل به حرف آرد زبان بیگناهان را
توان زد بیتأمل صد زمین و آسمان برهم
کف افسوس اگر باشد ندامت دستگاهان را
نشانها نقش بر آب است در معمورهٔ امکان
نگین بیهوده در زنجیر دارد نام شاهان را
درینگلشنکهٔکسر رنگتکلیف هوسدارد
مژه برداشتنکوهی است استغنا نگاهان را
صدایی از درایکاروان عجز میآید
که حیرت، هم به راهی میبردگمکرده راهان را
مزاج فقر ما باگرم وسرد الفت نمیگیرد
هوایی نیست بیدل سرزمین بیکلاهان را