غزل شمارهٔ ۵۰
جمعه 28 اسفند 1394 4:08 PMمحبت بسکه پرکرد ازوفا جان وتن ما را
کند یوسف صداگر بوکنی پیراهن ما را
چوصحرا مشرب ما ننگ وحشتبرنمیتابد
نگهدارد خدا از تنگی چین دامن ما را
چنان مطلق عنان تازست شمع ما ازین محفل
که رنگ رفته دارد پاس ازخود رفتن ما را
خرامش در دل هر ذره صد توفان جنون دارد
عنانگیرید این آتش به عالم افکن ما را
گهر دارد حصارآبرو در ضبط امواجش
میندازید ز آغوش ادب پیراهن ما را
فلک در خاک میغلتید از شرم سرافرازی
اگر میدید معراج ز پا افتادن ما را
به اشک افتادکار آه ما از پیش پا دیدن
ز شبنم بال ترگردید صبحگلشن ما را
هوس هر سو بساط ناز دیگر پهن میچیند
ندید این بیخبر مژگان به هم آوردن ما را
ازین خاشاک اوهامیکه دارد مزرع هستی
بهگاو چرخ نتوان پاککردن خرمن ما را
چوماهی خارخار طبع درکار است و ما غافل
که برامواج پوشاندهستگردون جوشن ما را
زآب زندگی تا بگذرد تشویش رعنایی
خموضع ادب پلکرد دوش وگردن ما را
بهحرف وصوت تاکی تیرهسازیوقت مابیدل
چراغ چارسومپسند طبع روشن ما را