غزل شمارهٔ ۴۳
جمعه 28 اسفند 1394 4:08 PMدوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را
که پیش از مرگ در دنیا بیامرزد خدا ما را
درتن صحراکجا با خویش فتد اتفاق ما
که وهم بیسر وپایی برد از خود جدا ما را
بهگردشخانهٔ چرخیم حیران دانهٔ چندی
غبارما مگربیرون برد زینآسیا ما را
اگر امروز دل با خاک راه مرتضی جوشد
کند محشورفردا فضل حق با اصفیا ما را
به حرف و صوت ممکن نیست ازعالم برون جستن
چه سازدکس، زگنبد برنمیآرد صدا ما را
زسعی دست وپا آیینهٔ مقصد نشد روشن
کجایی ای ز خود رفتن توچیزی وانما ما را
غبار ما به صحرای عدم بال دگر میزد
فضولی درکجا انداخت یارب ازکجا ما را
کباب خوان جنت لذت خون جگر دارد
قضا چندی به ذوق ین غذا داد اشتها ما را
کف خاک نفس بال وپریم، ازضبط ما بگذر
بهگردون میبرد چون صبحاز خوداین هوا مارا
جنونها داشتیم اما حجاب فقر پیش آمد
ز ضبط نالهکرد آگاه نی در بوربا ما را
نقسواری مگر در دل خزد امید آسودن
که زبرآسمان پیدا نشد جا هیچجا ما را
دل افسرده از ما غیر بیکاری نمیخواهد
حنا بستهست این یک قطره خون سر تا به پا ما را
ز دل امید الفت بود با هسر ناامیدیها
به این بیگانه همگاهی نکردند آشنا ما را
به عریانیکسی آگه نبود از حال ما بیدل
چهرسواییکه آمد پیش در زیر قبا ما را