غزل شمارهٔ ۲۲۱
جمعه 30 بهمن 1394 8:48 AMبا زلف او مردانگی باد صبا را میرسد
وز روی او دیوانگی زلف دو تا را میرسد
هست از میان او کمر بر هیچ، آری در جهان
بر خوردن از سیمین برش بند قبا را میرسد
با دشمنان هم خانگی زآن دوست میزیبد نکو
از دوستان بیگانگی آن آشنا را میرسد
گر تیره طبعی دور گشت از مجلس ما، گو: برو
کین رندی و دردی کشی اهل صفا را میرسد
آنرا که هست از عشق او رخ در سلامت بعد ازین
گو: نام عشق او مبر، کین شیوه ما را میرسد
ما را بکشت آن بیوفا، بیموجب و ما شادمان
بیموجبی عاشق کشی آن بیوفا را میرسد
گر اوحدی از نیستی در عشق او دم میزند
ما نیستانیم، ای پسر، هستی خدا را میرسد