غزل شمارهٔ ۱۸۷
جمعه 30 بهمن 1394 8:30 AMاز عشق تو جان نمیتوان برد
وز وصل نشان نمیتوان برد
بر خوان رخت ز بیم آن زلف
دستی به دهان نمیتوان برد
دارم به لب تو حاجتی، لیک
نامش به زبان نمیتوان برد
داری دهنی، که از لطافت
ره بر سر آن نمیتوان برد
چون چشم تو پیش عارضت راه
بیتیر و کمان نمیتوان برد
گر چه کمر تو پیچ پیچست
با او به زیان نمیتوان برد
کاری که کمر کند چو زلفت
هر سر به میان نمیتوان برد
از غارت چشمت اندرین شهر
رختی به دکان نمیتوان برد
بر سینهٔ اوحدی ز عشقت
داغیست، که آن نمیتوان برد