نبض نگاه‏ها تند می‏زد؛ امّا زمان در آستانه‏ ی توقف بود.
تمام چشم‏ها، آسمان را دور می‏زدند؛ تا همای سعادت بر سریرِ صداقت، فرود آید. انتظار دیرینه‏ ی نگاه‏ها، هرگونه تأخیر را قبول نداشت و تاریخ، در انتظار جشنی به وسعت آزادی بود.
او می‏آمد؛ تا جاده‏ ای سبز، آماده‏ ی تماشا شوند؛ تماشای بهار، تماشای روزهای بی‏ غبار.
او می‏ آمد؛ از فراز ابرها، سرشار از نور و لبریز از عشق؛ آمدنش نوید آزادی بود؛ نوید روزهای آفتابی، نوید پنجره‏ های باز باز باز …